سيد محمد باقر برقعى
614
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
قهر و مهرت مظهر توحيد لطفِ لميزل * وحدت اعراض را كرد از جواهر ناگزير يك تجلّى از تو اى اجلاى موجودات خير * كرد سارى سرّ « كَرَّمْنا » به اخفاى ضمير رمز « أَوْحَيْنا » * به نصّ ما تقدّم شد مجاز * در تولّاى تو اى اصلِ ولايت را سفير زنگِ عصيان پاك شد از قلب من ، تا زد رقم * بر بياضِ لوح مشتاقان « هو حىّ قدير » اتّفاقِ حُسن تو با عشقِ پرغوغاى من * « ما رأيت الشّىء » را تحكيم كرد و بىنظير داد صهباى الستى را به من چون بىدريغ * كرد از « إِنَّا عَرَضْنَا » جان پاكم را خبير همّت عشق تو تا شد « سالمى » را رهنما * گشت اين آثار جاويدان از او عنوانپذير تجلّى تو اى آيتِ آفرينش ، اى سرّ وجود * اى مظهر هستى ، اى كمالِ مقصود صهباى الستِ تو مرا مجنون كرد * دادم به يكى جلوه همه بود و نبود غير از تو كه واجبالوجودى به مثال * ممكن نبود كه واجب آيد به وجود وحدت ز تو كثرت شد و بنمود خودى * نورِ تو تجلّى به حقيقت بخشود « كُنْ » * معنىِ هستىِ تو را داد نشان * گر شد « فَيَكُونُ » * مقصد غايىِ تو بود رمز صنم و صمد بود از تو عيان * سرّ سبب از مسبّب آمد به شهود يك دايره گرديد و جهان كرد پديد * آن دايره نقطه ، نقطه هم ذاتِ تو بود « لا » از تو شد « الّا » كه كند جلوهگرى * آن جلوه ، معمّاى حقيقت بگشود يك نور تجلّى به همه عالم كرد * آن هم متجلّى از تجلّاى تو بود انوار ازل پرتو حُسن رخ تو * حُسن رخ تو پرتوِ انوار نمود نقّادِ سخن « سالمى » از عشقِ رُخت * نقدِ سخن چو درّ خود را بنمود رمز احديّت اى سلسلهء زلف تو مبناى سلاسل * وى جلوهء رخسار تو مدلول دلايل صغراى وجودت به تماشاگه امكان * كبراى تجلّى گه و منطوق فضائل